تبليغاتX
به آفتاب سلامی تازه خواهم کرد - شیرین
قلبش
 با قلب تشنه ی فرهاد بی شکیب تپیده
 بنگر به چشمه سار
فریاد آتش است
 خون خورده تیشه ای
 با صخره های سخت به حال نیایش است
 زیباییت مدام به حد ستایش است
از قطره تا حباب
از برکه تا سراب
 خواهان خواهش است
چون بیستون که زیر تیشه ی فرهاد
در کار کاهش است
 شیرین
 قفل طلایی
 ای بازتاب رهایی
 جام چهل کلید بخت گشایی
زیبایی ات
 در تاب نظم نظامی نیست
در اعتبار حرمت زیبایی ات کلامی نیست
سرخ لبت آویز بندهیچ پیامی نیست
 شیرین
 ای لای لای باد
آوازهای تیشه ی فرهاد
مشکن مرا
 راه گریز نیست
 جای ستیز نیست
 هشدار ... هان
پرویز تاجدار
 تیرش گذشت از چله ی کمان
 اما صدای شیهه شبدیز
 رعد است و برق بر تار و پود خرمن رویایم
 ای نازنین ترین
 در کار مرگ نیز شکیبایم
 ای وای
وای
 وای به شبهایم
 دیگر نه کوه مانده نه اندوه
 دیگر نه عشق مانده و نه مرگ پر شکوه
دیگر نه بیستونی و نه لذت ستوه
وقتی دلی نمانده برای عشق
 با من بگوی
بر فرق خود بکوب گلتاج تیشه را
اینک منم
 فرهاد کوهکن
 فواره ای بلند
 و رنگین کمان خون

نصرت رحمانی

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/06ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |