شب می آید
با دستهایی که
همدیگر را عاشقند
شب می آید
برگشتن و خورشید را زخمی دیدن همیشگی ست
ساده تر از همیشه بگریز
و گریه کن
بجوی
ستاره ای را که مهربانتر
حلق آویز کند
که برای جدایی از این ماه
باید بهانه داشت
هوشنگ چالنگی
من امشب دوست دارم از تو بنویسم
تویی که حال مجنون را نمی فهمی
تویی که آسمان سینه ات ابری سیاه از تیره ی رگبار و توفانست
من امشب درد دل با کوه خواهم کرد
و از درد جنون با کوه خواهم گفت
چه می دانی که هر شب بعد از آن دیدار شوق انگیز !
هزاران بار افسون نگاهت را ،
ادامه مطلب

