تبليغاتX
به آفتاب سلامی تازه خواهم کرد

شب می آید
با دستهایی که
همدیگر را عاشقند
شب می آید
برگشتن و خورشید را زخمی دیدن همیشگی ست

ساده تر از همیشه بگریز
و گریه کن
بجوی
ستاره ای را که مهربانتر
حلق آویز کند
که برای جدایی از این ماه
باید بهانه داشت

هوشنگ چالنگی

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


من امشب دوست دارم از تو بنویسم

تویی که حال مجنون را نمی فهمی

تویی که آسمان سینه ات ابری سیاه از تیره ی رگبار و توفانست

من امشب درد دل با کوه خواهم کرد

و از درد جنون با کوه خواهم گفت

چه می دانی که هر شب بعد از آن دیدار شوق انگیز !

هزاران بار افسون نگاهت را ،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |