تبليغاتX
به آفتاب سلامی تازه خواهم کرد
در نوروزنامه  خیام روایتی خواندنی از چگونگی پدید امدن می .شراب.امده در این روایت میخوانیم که در هرات پادشاهی بود کامگار از خویشان جمشید . روزی بر تخت نشسته بود همایی نزد او ظاهر گشت ماری دید به گردن هماکه می خواست او را بگزد . شاه شمیران گفت کسی هست که هما را از دست مار رها کند. پسرش بادان تیری بینداخت و مرغ را نجات داد .

 

سال دیگر هما بازگشت و دو  سه دانه برای شاه به تحفه اورد و بر زمین کاشت . تاکی از ان رویید خرم .بعد خوشه های انگور از ان رست و دانه از خوشه ها ریختن اغاز کرد اب انگور بگرفتند و در خمی ریختند . شیره در خم به جوش امد .انگاه از شیره انگور که نمی دانستند  زهر است یا پاد زهر به مردی محکوم خوراندند و مرد شاد گشت و باز طلب کرد شربت سوم را که نوشید سرمست ششد و بخفت وتا روز دیگر به هوش نیامد

 

شاه شمیران چون این شادی و سرمستی وی بدید او را بخشید و بزم ایین اورد  و سرودها بساختند  و نوا ها زدند .پس نهال انگور از هرات به دیگر  شهر ها پراکنده شد.

 

بنابر این می بینیم که پیدایش انگور و می  را به هما یا سیمرغ نسبت دادهاند .که در کوه قاف زندگی می کند و طبق نظر اوستا  نماد فره ایزدی است و به جهان ایزدی متعلق است

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهایم را به پنبه پوشانده ام،
تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم!
بگذار الهه ی شعر،
به سروقت ِ شاعران ِ‌دیگر ِ این دشت برود!
 می خواهم خودم برایت بنویسم!
می بینی؟ بی بی ِ دریا!
دیگر کارم به جوانب ِ جنون رسیده است!
می ترسم وقتی که - گوش ِ شیطان کر! -
از این هجرت ِ بی حدود برگردی،
دیگر نه شعری مانده باشد،
نه شاعری!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتا به جای تو بترسم!
چون همیشه کنار ِ منی!
کنارمی، اما...
صد داد از این «اما»!●ی .گلرویی
 
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


حلقهً پیر مغانم ز ازل در گوش است    بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود   حافظ اشاره به آیین خود می کند. وی اشاره به ایران گذشته می کند. هنوز همان نیروی راستی و ایمان و درستی ایران باستان در وی بیدار است و اشاره می کند که تدلیس ها و سالوسهای عصر و صوفی بازی و خانقاه نشینی و راهبی که از مشخصات آن عصر شده بود، در وی و همراهانش بی تأثیر است، چون: (بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود) می دانیم روحانیان و بزرگان آیین میترایی نیز مغ خوانده می شدند (لابد همنان که موبدان زرتشتی ایشان را دروغگویان به مهر نامیده اند) و کتیبه هایی در تأیید این مورد موجود است. پیر مغان همان پتر (= پدر) مغان و بزرگ و سرور روحانیان آیین میتراست.    گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن                       پیر ما گفت که در صومعه همت نبود    جای دیگر با حسرت از سپری شدن سلطهً آیین مهر گفت و گو می کند: یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود   رقم مهر تو بر چهرهً ما پیدا بود    در این بیت اشاره است به نشان مهر که بر پیشانی مهری دینان، در مدارج معینی داغ می شد .............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |