سال دیگر هما بازگشت و دو سه دانه برای شاه به تحفه اورد و بر زمین کاشت . تاکی از ان رویید خرم .بعد خوشه های انگور از ان رست و دانه از خوشه ها ریختن اغاز کرد اب انگور بگرفتند و در خمی ریختند . شیره در خم به جوش امد .انگاه از شیره انگور که نمی دانستند زهر است یا پاد زهر به مردی محکوم خوراندند و مرد شاد گشت و باز طلب کرد شربت سوم را که نوشید سرمست ششد و بخفت وتا روز دیگر به هوش نیامد
شاه شمیران چون این شادی و سرمستی وی بدید او را بخشید و بزم ایین اورد و سرودها بساختند و نوا ها زدند .پس نهال انگور از هرات به دیگر شهر ها پراکنده شد.
بنابر این می بینیم که پیدایش انگور و می را به هما یا سیمرغ نسبت دادهاند .که در کوه قاف زندگی می کند و طبق نظر اوستا نماد فره ایزدی است و به جهان ایزدی متعلق است
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهایم را به پنبه پوشانده ام،
تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم!
بگذار الهه ی شعر،
به سروقت ِ شاعران ِدیگر ِ این دشت برود!
می خواهم خودم برایت بنویسم!
می بینی؟ بی بی ِ دریا!
دیگر کارم به جوانب ِ جنون رسیده است!
می ترسم وقتی که - گوش ِ شیطان کر! -
از این هجرت ِ بی حدود برگردی،
دیگر نه شعری مانده باشد،
نه شاعری!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتا به جای تو بترسم!
چون همیشه کنار ِ منی!
کنارمی، اما...
صد داد از این «اما»!●ی .گلرویی
ادامه مطلب

