تبليغاتX
به آفتاب سلامی تازه خواهم کرد

سعی کردم که همیشه
به سادگی ِ اولین سلاممان باشم!
به سادگی سکوتمان در پنجشنبه دیدار!
به سادگی واپسین دست تکان دادنم،
در کوچه بی چراغ!
ی.گلرویی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/14ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


فصل بلند چشم تو در چارفصل سال
در چشم من بهارترین فصل زندگیست
با تو یکی شدن
آغاز نوبهار خوش جاودانگیست
من با بهار چشم تو بیدار مانده ام
فصل بلند چشم تو سبز و شکفته باد
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!

نمی دانم چرا
وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین
نگاه می کنم،
پرده ی لرزانی از باران و نمک
چهره ی تو را هاشور می زند!
همخانه ها می پرسند:
این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،
که در بام تمام ترانه های تو
رد ِ پای پریدنش پیداست؟
من نگاهشان می کنم،
لبخند می زنم
و می بارم! ی.گلرویی
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |