تبليغاتX
به آفتاب سلامی تازه خواهم کرد
                                                                                           

زیر ِ سقفِ پاک ِ دستات، میشه زندگی رُ فهمید!


میشه برق ِ زندگی ر ُ توی چشم عاشقت دید!


میشه زیر ِ سایه ی تو، قد کشید خوش نفس شد!


میشه زخم ِ روزگار ُ به نوازش ِ تو بخشید!

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


بخوان به نام عشق
 از گفته ها
تنها کلام توست که می ماند .
 ازین پنجره
 شامگاه را پیشباز می کنم .
 می گفتی :
« لالایی بلند مژگانت را دوباره خواهم شنید »
آغاز کن
که
شبی به بلندی انتظار یافته ام
ف.تمیمی
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


یک شنبه 16 تیر

پرویز جان امشب دیگر از دست داد و فریاد و دعوا و مرافعه به این اتاق پناه آورده ام من از وقتی که خودم را شناختم با این چیزها مخالف بودم و همیشه آرزوی یک زندگی آرام و بی سر و صدا را می کردم ولی گاهی اوقات خدا هم با آدم لجبازی می کند. چه می توان کرد .
 همین الان توی حیاط مشغول توطئه چینی هستند تا چراغ مرا از من بگیرند می دانی این اتاق که گنجه ی من در آن قرار دارد چراغ برق ندارد و لامپ مدت هاست سوخته ... من هم هر شب تقریبا یک ساعت از چراغ نفتی استفاده می کنم .
 صاحب خانه ها عصبانی شده اند. مگر می شود هم نفت سوزاند و هم برق . این منطق آنهاست در صورتی که روزی یک پیت نفت فقط برای روشن کردن اتو و اجاق مصرف می شود .
......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم زچشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
 در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
 ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
 ترا ای عاشق دیوانه من
.........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


ای کاش کلاغ های آخر هر قصه خانه ایی‌

 

برای کوچ داشتند


 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/13ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 ای گل هرلحظه از عطر لطیف یاد تو سرشار
خنده ات در قصر رؤیایم کلید خوابگاه ناز
تا تو در خرگاه عطر خویش
 خلعت لبخند بخشی لحظه های انتظارم را
هر رگ من جاده ی یاقوت شهر شعر
 هر رگ من کوره راه کشتزار شور و تشویشی است ..............
 

ادامه مظالب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/12ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 


 

می خواست انار دستش را
به هوا پرتاب کند
تا جاذبه ی زمين را بفهمد
اگر چنين نمی کرد نيز
زمين آنقدر جاذبه داشت
که او را بنوشد
اين پايان همه ی کبوترهاست
و سهراب می دانست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


در اين بخش ميتوانيد متن كامل و صحيح بسياري از داستان‌هاي كوتاه اين نويسنده را بخوانيد. هم اكنون مجموعه‌های «سگ ولگرد» ، «سايه روشن»، «زنده بگور» و «سه قطره خون» در اينجا قابل دريافت است و سعي مي‌شود سایر داستان‌هاي صادق هدايت نیز به زودی ارائه شود. براي خواندن اين داستان‌ها بايد از برنامه Acrobat Reader استفاده كنيد.

مجموعه «سايه روشن»:

س.گ.ل.ل

زني كه مردش را گم كرد

عروسك پشت پرده

آفرينگان

شبهاي ورامين

آخرين لبخند

پدران آدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/02ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


zan.gifزن در میان ایرانیان همیشه از ارزش بالایی برخوردار بوده است به طـــوری که ارزش زن را در نوشته‏های پیشینیان، چه نوشته‏های باستانی و چه نوشته‏های بعد از اسلام، می‏توان دید.
تاریخ ایران نیز گواهی بر ارزش زن است. جوامع نخستین در ذهن خود دوران مادرشاهـــی را هنوز در یاد دارند ؛ که از فلات ایران آغاز شـــــد و بعد به اروپا به ویـــژه یونان رسید و دوران هلنسیم یونان و روم را رقـم زد. ....................

ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/02ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


ای تکیه گاه و پناه
 زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
 ای شط شیرین پرشوکت من
 ای با تو من گشته بسیار
درکوچه های بزرگ نجابت
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


***
منم و غم شب است و خاموشي
اي خوشا عالم فراموشي
"باده پيش آر باده ي گلگون"
بنشان ديده ي مرا در خون
باده پيش آر هرچه بادا باد
اين من و غم از اين غم اي فرياد
جمله نابودي است اين هستي
هوشياري ست معني مستي
***
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


ای دو چشمت رشک نرگس زارها
رحم کن بر جان این بیمار ها
وای اگر بیمار تو خیزد ز خواب
موج چشمش گرد انگیزد ز آب
عشق دریایی است ژرف و هولناک
در کف هر قطره اش تیر هلاک
عشق خوبان مرد خواهد بی هراس
چوبدستی جان بکف، سر ناشناس
کیست اینک کاستین بالا زند؟
بی مهابا دل بر این دریا زند؟            معلم
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


جشن سده يا جشن پيدايش آتش بى گمان كهن ترين جشن ايرانى و شايد بتوان گفت كه كهن ترين جشن جهان است كه به تفصيل در شاهنامه و كتاب هاى ديگر از آن ياد شده است. اين جشن در روز مهر از ماه بهمن بر پا مى شده و اكنون نيز در برخى از شهر هاى زرتشتى نشين برگزار مى گردد. جشن سده كه ريشه در اساطير ايران دارد بنا به روايت شاهنامه از زمان هوشنگ پيشدادى كه پيداش آتش را به او نسبت مى دهند برپا گشته است.
بنا به آنچه در شاهنامه آمده يك روز زمستانى هوشنگ پادشاه پيشدادى با عده اى از همراهان و نزديكان براى شكار به خارج از شهر مى روند. در آنجا هوشنگ چشمش به مار سياهى مى افتد. سنگى از زمين برمى دارد و به سوى مار پرتاب مى كند، مار به تندى مى خزد و جان به در مى برد ولى سنگ به سنگ ديگرى كه آتش زنه بوده برخورد مى كند و در نتيجه شعله اى از آن مى جهد و خار و خس اطراف را فرامى گيرد و هوشنگ و همراهان كه تا آن روز آتش نديده بودند در آن روز سرد زمستانى از ديدن آن آتش گرم و روشن شادمان مى گردند و با افزودن خار و خس و هيزم و هيمه بيابانى از خاموش شدن آن جلوگيرى مى كنند و پس از مشورت با يكديگر آن را با خود به شهر مى آورند و در محوطه محدودى از آن نگهدارى مى نمايند و كسى را براى حفظ و نگهدارى از آن مى گمارند اين محل اولين آتشكده و شخصى كه در خدمت آتش و براى حفظ و نگهدارى آز آن گمارده شده به نام «آترپان» يا آذربان ناميده شد........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |