زیر ِ سقفِ پاک ِ دستات، میشه زندگی رُ فهمید!
میشه برق ِ زندگی ر ُ توی چشم عاشقت دید!
میشه زیر ِ سایه ی تو، قد کشید خوش نفس شد!
یک شنبه 16 تیر
پرویز جان امشب دیگر از دست داد و فریاد و دعوا و مرافعه به این اتاق پناه آورده ام من از وقتی که خودم را شناختم با این چیزها مخالف بودم و همیشه آرزوی یک زندگی آرام و بی سر و صدا را می کردم ولی گاهی اوقات خدا هم با آدم لجبازی می کند. چه می توان کرد .
همین الان توی حیاط مشغول توطئه چینی هستند تا چراغ مرا از من بگیرند می دانی این اتاق که گنجه ی من در آن قرار دارد چراغ برق ندارد و لامپ مدت هاست سوخته ... من هم هر شب تقریبا یک ساعت از چراغ نفتی استفاده می کنم .
صاحب خانه ها عصبانی شده اند. مگر می شود هم نفت سوزاند و هم برق . این منطق آنهاست در صورتی که روزی یک پیت نفت فقط برای روشن کردن اتو و اجاق مصرف می شود .
......
ادامه مطلب
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم زچشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
.........
ادامه مطلب
برای کوچ داشتند
|
|
ادامه مطلب
می خواست انار دستش را
به هوا پرتاب کند
تا جاذبه ی زمين را بفهمد
اگر چنين نمی کرد نيز
زمين آنقدر جاذبه داشت
که او را بنوشد
اين پايان همه ی کبوترهاست
و سهراب می دانست
ادامه مطلب
مجموعه «سايه روشن»:
ادامه مطلب
زن در میان ایرانیان همیشه از ارزش بالایی برخوردار بوده است به طـــوری که ارزش زن را در نوشتههای پیشینیان، چه نوشتههای باستانی و چه نوشتههای بعد از اسلام، میتوان دید.تاریخ ایران نیز گواهی بر ارزش زن است. جوامع نخستین در ذهن خود دوران مادرشاهـــی را هنوز در یاد دارند ؛ که از فلات ایران آغاز شـــــد و بعد به اروپا به ویـــژه یونان رسید و دوران هلنسیم یونان و روم را رقـم زد. ....................
ادامه مطلب
زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پرشوکت من
ای با تو من گشته بسیار
درکوچه های بزرگ نجابت
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم 
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
ادامه مطلب
منم و غم شب است و خاموشي
اي خوشا عالم فراموشي
"باده پيش آر باده ي گلگون"
بنشان ديده ي مرا در خون
باده پيش آر هرچه بادا باد
اين من و غم از اين غم اي فرياد
جمله نابودي است اين هستي
هوشياري ست معني مستي
***
رحم کن بر جان این بیمار ها
وای اگر بیمار تو خیزد ز خواب
موج چشمش گرد انگیزد ز آب
عشق دریایی است ژرف و هولناک
در کف هر قطره اش تیر هلاک
عشق خوبان مرد خواهد بی هراس
چوبدستی جان بکف، سر ناشناس
کیست اینک کاستین بالا زند؟
بی مهابا دل بر این دریا زند؟ معلم
بنا به آنچه در شاهنامه آمده يك روز زمستانى هوشنگ پادشاه پيشدادى با عده اى از همراهان و نزديكان براى شكار به خارج از شهر مى روند. در آنجا هوشنگ چشمش به مار سياهى مى افتد. سنگى از زمين برمى دارد و به سوى مار پرتاب مى كند، مار به تندى مى خزد و جان به در مى برد ولى سنگ به سنگ ديگرى كه آتش زنه بوده برخورد مى كند و در نتيجه شعله اى از آن مى جهد و خار و خس اطراف را فرامى گيرد و هوشنگ و همراهان كه تا آن روز آتش نديده بودند در آن روز سرد زمستانى از ديدن آن آتش گرم و روشن شادمان مى گردند و با افزودن خار و خس و هيزم و هيمه بيابانى از خاموش شدن آن جلوگيرى مى كنند و پس از مشورت با يكديگر آن را با خود به شهر مى آورند و در محوطه محدودى از آن نگهدارى مى نمايند و كسى را براى حفظ و نگهدارى از آن مى گمارند اين محل اولين آتشكده و شخصى كه در خدمت آتش و براى حفظ و نگهدارى آز آن گمارده شده به نام «آترپان» يا آذربان ناميده شد........
ادامه مطلب



