تبليغاتX
به آفتاب سلامی تازه خواهم کرد
 

زرتشت پیامبر ایران باستان

TinyPic image

نقش فروهر در بسیاری آثار دوره هخامنشی به ویژه در تخت جمشید دیده

می شود واقعا این نماد چیست بعضی به  اشتباه آن  را خدا  نامیده اند

در حالی که این نقش اصلا ارتباطی به خدا ندارد بلکه تنها نمادی است

از یک مفهوم بزرگ و عمیق ..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


             ستاره آب های روان

در باورهای ایرانی ستاره یا به تعبیر امروزی، سیاره «آناهید/ ناهید/ آناهیتا» ستاره آب‌های روان دانسته شده است و از همین رو نیایشگاه‌های ناهید نیز در كنار جویباران و چشمه‌ساران برساخته شده بوده است. همچنین برای آناهید شخصیتی مؤنث قائل بوده‌اند كه در نتیجه آب‌های چشمه‌ها و قنوات را متعلق به او و او را حامی و پشتیبان آن‌ها می‌دانستند. اینكه در اندیشه‌های كهن ایرانی، مظهر چشمه‌ها جایگاه آناهید دانسته می‌شد و مردان را اجازه نزدیك شدن بدان نبود، از همین باور سرچشمه می‌گیرد.

اما پرسش اینجاست كه چه رویدادی در طبیعت موجب پیدایش باورهای ارتباط ستاره آناهید با آب‌های روان شده است؟                                                                                                                                                                                                            


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


من آن شب چه نامهربان با تو بودم
پشیمانی ام را نمی دانی امشب
 تو ای رفته از چشم و ای مانده در دل
بر آفاق جان حکم می رانی امشب
من امشب چه مستانه می نالم از تو
تو در من ، چه جانانه می خوانی امشب                                                                                                                                                                                                                                                       

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 

 آن شب که صبح روشن اندامت
از آسمان اینه بر من طلوع کرد
شمع بلند قامت خلوتسرای من
از خجلت برهنگی خویش می گریست
من در کنار او
از پرتو طلوع تو بی خواب می شدم
سر در میان موی تو می بردم
بر سینه ی بلند تو می خفتم
تا با تو در برهنه ترین لحظه های خویش
محرم تر از تمامی ایینه ها شوم
میل هزار سال تو را دوست داشتن
در من نهفته بود
من از تب طلایی چشمانت
آهنگ تند نبض تو را می شناختم
قلب شتابنک جهان در تو می تپید
من ، طعم تشنگی را در بوسه های تو
هر بار می چشیدم وسیراب می شدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 

 زود زودی ! دیر دیرم
من یه آواز اسیرم
 تو مثه ماه هلالی ! نازنین ! جای تو خالی !
زیر ضربه های رگبار
 تشنه ام ! تشنه ی دیدار
 من رو به خاطره نسپار
نگو رویای محالی ! نازنین ! جای تو خالی !
خسیم از حضور بارون
 من رو از سرما نترسون
 توی چله ی زمستون
 لحظه ی تحویل سالی ! نازنین ! جای تو خالی !
بی تو گریون با تو شادم
 ای علاقه ی دمادم
 سیب جادویی آدم
مجرمی اما زلالی ! نازنین ! جای تو خالی !
وقتی بودی زنده بودم
 دل از اینجا کنده بودم
 مثل یه پرنده بودم
حالا تو شکسته بالی ‚ نازنین ! جای تو خالی !
مثه رقص برگ زردی
 به شهاب شب نوردی
خواب دیدم که برمی گردی
 توی کنج خوش خیالی ‚ نازنین ! جای تو خالی !
یغما
 

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
 با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط آذر حمیدی |


 

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
سکه خورشیدی را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت
می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
میفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
 می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
می دمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی
تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند
خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند
بادها را نرم میگفتم که بر شط تبدار
 زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان
بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را
از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس
در سراشیب خطایی تازه میجستم پناهی را
می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی
لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را
 فروغ

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط آذر حمیدی |


 

 در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
 و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن
 بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است
درخشش میوه درخشان تر
 وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب

ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش رابه پایم ریخت
و من شاخه نزدیک
 از آب گذشتم از سایه به در رفتم
رفتم غرورم ر بر ستیغ عقاب شکستم
 و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام
 خم شو شاخه نزدیک                       سهراب 
 

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط آذر حمیدی |


 

غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم
 چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم ؟
 این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج
یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم
به هواداریت ای پک نسیم سحری
شور و آشفتگی گرد بیابان دارم
مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر
 موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم
خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش
 که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم
 غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر
من که با عطر غمت سر به گریبان دارم
 شمع سوزانم و روشن بود از آغازم
 که من سوخته سامان چه به پایان دارم

 

 شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/29ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 تو کی هستی که نگاهت مثه قصه پر رازه ؟
تو کی هستی که تو این شب نفس ت غیر مجازه ؟
 تو کی هستی که با اسم ت پشت سایه ها می لرزه ؟
 تو کی هستی که حضورت ‚ واسه من تنها نیازه ؟
با منی مثل خود من ! مثل تن ! مثل یه پیرهن
 اما بین دستای ما فاصله دور و درازه
 بذار از تو گر بگیرم !‌ بذار آفتابی بمیرم
آخه این کولی یه عمر واسه تو ترانه سازه
با تو فردا رو می بینم ! سیب خورشید می چینم
با تو من صد تا کتابم ‚ پرم از شعرای تازه
چه نگاه بی نقابی !‌ چه ترانه های نابی
انگاری تموم دنیا ‚ توی او چشمای تو نازه
صد تا می خونه بسته ‚‌ پشت پلک تو نشسته
 چرا چشمات رو م یبندی ؟ بگو کی می خونه بازه
دل بده به زخمه ی درد ! که صدام رو نقطه چین کرد
انگاری تو ختم آواز ‚ صدای گریه ی سازه 
یغما گلرویی

 
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


مهدي احوان ثالث - م. اميد  - شاعران و نويسندگان ايران - آواي آزاد -  عاشقان را خبر كنيد

 

در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود
 تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر گذراند و در سال 1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان بر و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد سپس به تهران آمد آموزگار شد و در این شهر و پیرامون آن به تدریس پرداخت
اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد
در سال 1329 ازدواج کرد در سال 1333 برای بار چندم به اتهام سیاسی زندانی شد
پس از آزادی از زندان در 1336 به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد
در سال 1353 از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو وتلویزیون ملی ایران به کار پرداخت در سال 1356 در دانشگاه های تهران ملی و تربیت معلم به تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد
در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ 4 تا 7 آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در شهریور ماه جان سپرد وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خک سپرده شد از او 4 فرزند به یادگار مانده است
 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


در میکده ام : چون من بسی اینجا هست
 می حاضر و من نبرده ام سویش دست
باید امشب ببوسم این ساقی را
 کنون گویم که نیستم بیخود و مست
در میکده ام دگر کسی اینجا نیست
 واندر جامم دگر نمی صهبا نیست
مجروحم و مستم و عسس می بردم
 مردی ، مددی ، اهل دلی ، ایا نیست ؟


 اخوان
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


باده ای هست و پناهی و شبی شسته و پاک
 جرعه ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاک
 نم نمک زمزمه واری ، رهش اندوه و ملال
 می زنم در غزلی باده صفت آتشناک
بوی آن گمشده گل را از چه گلبن خواهم ؟
 که چو باد از همه سو می دوم و گمراهم
 همه سر چشمم و از دیدن او محرومم
 همه تن دستم و از دامن او کوتاهم
 باده کم کم دهدم شور و شراری که مپرس
 بزدم ، افتان خیزان ، به دیاری که مپرس
 گوید آهسته به گوشم سخنانی که مگوی
 پیش چشم آوردم باغ و بهاری که مپرس
آتشین بال و پر و دوزخی و نامه سیاه
 جهد از دام دلم صد گله عفریته ی آه
بسته بین من و آن آرزوی گمشده ام
 پل لرزنده ای از حسرت و اندوه نگاه
 گرچه تنهایی من بسته در و پنجره ها
 پیش چشمم گذرد عالمی از خاطره ها
 مست نفرین منند از همه سو هر بد و نیک
غرق دشنام و خروشم سره ها ، ناسره ها
 گرچه دل بس گله ز او دارد و پیغام به او
 ندهد بار ، دهم باری دشنام به او
 من کشم آه ، که دشنام بر آن بزم که وی
 ندهد نقل به من، من ندهم جام به او
 روشنایی ده این تیره شبان بادا یاد
 لاله برگ تر برگشته ، لبان ، بادا یاد
شوخ چشم آهوک من که خورد باده چو شیر
 پیر می خوارگی ، آن تازه جوان ، بادا یاد
 باده ای بود و پناهی ، که رسید از ره باد
 گفت با من : چه نشستی که سحر بال گشاد
 من و این ناله ی زار من و این باد سحر
آه اگر ناله ی زارم نرساند به تو باد
 

 اخوان ثالث

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


سوشینت یا سوشیانت یا سوشیانس(سودرسان،دانا) به عنوان رهایی بخش است که در آیین زردشتی‌ منجی نهائی زمین بشمار می‌رود.

در گاهان (گاتها) که سروده‌های خود زرتشت است و در آنها می‌توان باورهای وی را یافت اشاره چندانی به پایان جهان نشده است، اما چنین می‌نماید که در بندی از گاهان (یسنا ۴۳ بند ۳) سخن از مردی است که در آینده می‌آید و راه نجات را می‌یابد، همچنین در گاهان چند بار به واژه سوشینت بر میخوریم که در ادبیات بعدی زرتشت به صورت سوشیانس در آمده و منجی نهائی زرتشتی به شمار می‌آید...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 که بازشناساننده‌های وجود اهورامزدا هستند.این واژه به معنی جاودانان پاک یا مقدسان بی مرگ یا نامیرایان فزونی بخش است که از دو جز امشه به معنی جاودانی و بی مرگ و سپنته به معنی پاک و مقدس و فزونی بخش تشکیل شده‌است. امشاسپندان شش فروزه اهورامزدا هستند که هر کدام دارای مفهومی است که بخشی از عظمت خداوند یکتا را به آدمی می‌شناسانند و با شناخت و پیروی از این مفاهیم و ایزدان می‌توان اهورا مزدا را درک کرد. شش امشاسپندان عبارت‌اند از:

۱- وهمن یا وهومن : به معنی نیک اندیشی - پندار نیک

۲- اشه وهیشته(اردیبهشت): به معنی بهترین راستی

۳- خشتره وییریه(شهریور): شهریار گزیده - شهریاری دلخواه

۴- سپنته آرمیتی: به معنی فروتنی و بردباری مقدس

۵- هیوروتات(خرداد): به معنی رسایی و کمال

۶- امرتات(امرداد): به معنی بی مرگی و جاودانگی

لازم به ذکر است که در برخی از ادبیات دینی،امشاسپندان در جهان مادی دارای نقشی به عنوان نگهبان شش گروه از آفریده‌های جهان هستند:وهمن نگهبان جانوران سودمند،اشه وهیشه نگهبان آتش،خشتره وییریه نگهبان فلزات، سپنته آرمیتی نگهبان زمین،هیوروتات نگهبان آب، امرتات نگهبان گیاهان.

همچنین یک روز از هر ماه و یکی از ماههای سال به نام آنها نامیده می‌شود.

۱- بهمن (وهمن) : روز دوم - ماه یازدهم

۲- اردیبهشت : روز سوم - ماه دوم

۳- شهریور : روز چهارم - ماه ششم

۴- سپنته آرمیئتی (سپندارمز=اسفند) : روز پنجم - ماه دوازدهم

۵- خرداد : روز ششم - ماه سوم

۶- امرداد : روز هفتم - ماه پنجم

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


سياوش كسرايي  - شاعران و نويسندگان ايران - آواي آزاد -  عاشقان را خبر كنيد

 

سیاوش کسرایی در سال 1306 در اصفهان زاده شد پس از به پایان رساندن دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی وارد دانشگاه شد
و در رشته حقوق سیاسی موفق به دریافت درجه لیسانس گردید
پس از فارغ التحصیلی در سال 1331 به عنوان کارمند در وزارت بهداری به کار مکشغول شد
کسرایی در سالهای پس از کودتای 28 مرداد 1332 ممنوع القلم شده بود اشعار خود را با نام مستتعار کولی شبان بزرگ امید رشید خلقی و فرهاد رهآورد به چاپ می رساند
 

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 

همه با اینه گفتم آری
همه با اینه گفتم که خموشانه مرا می پایید
گفتم ای اینه با من تو بگو
 چه کسی بال خیالم را چید ؟
چه کسی صندوق جادویی بی اندیشه من غارت کرد ؟
چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد ؟
سرانگشت بر اینه نهادم پرسان
چه کس آخر چه کسی کشت مرا
 که نهدستی به مدد از سوی یاری برخاست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟
اینه
 اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد
  سیاووش کسرایی

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


همه جا می بینمت
 به درخت و پرده و اینه
نمی دانم اما
 تو مرا دنبال می کنی
 یا من ترا
 ای چشم شیرین زیبا
به گلها می بینیم و می بینمت
 به گلها نشسته ای و می بینیم
 بر آب می نگرم و می بینمت
در آب می لرزی و می بینیم
 تو مرا جست و جو می کنی یا من ترا ای چشم شیرین دلربا
همه رویاهایم را نیلوفری کرده ای
 و همه خیال هایم را به بوی شراب آغشته ای
همه جا
گرمای خانه و جان و جهان است حضورت
ولی چشم که باز می کنم
نمی بینمت دیگر
 با آن که می دانم
 تو می بینیم همه جا
 من شیدای توام
 یا تو مرا گرفته ای به بازوی سودا
ای چشم شیرین بی پروا

منوچهر اتشی
+ نوشته شده در جمعه 1386/09/23ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1386/09/23ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط آذر حمیدی |


+ نوشته شده در جمعه 1386/09/23ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط آذر حمیدی |


 

 

یلدا برگرفته از واژه ای سریانی است و مفهوم آن ? میلاد? است. ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر ? میترا? می پنداشتند، و به همین دلیل این شب را جشن می گرفتند و گرد آتش جمع می شدند و شادمانه رقص و پایکوبی می کردند.آن گاه خوانی الوان می گستردند و ? میزد? نثار می کردند.

?میزد?  نذری یا ولیمه ای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیین های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده ها و فرآورده های خوردنی فصل و خوراک های گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه ای که آن را ? میزد? می نامیدند، بر سفره جشن می نهادند.

 و بازمانده این رسوم هنوز پابرجاست و به ویژه به وسیله خانواده های زرتشتی در ایران و هندوستان و سایر کشورهای جهان، تمام و کمال اجرا می گردد.

باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون ( ثروتمند افسانه ای) ، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه ها می آید و به مردم هیزم می دهد، و این هیزم ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می کردند .

 

مراسم تولد میترا به عنوان شبی مقدس همراه با آیین مهر? میترائیسم?، از طریق مانویان و نوافلاطونیان مشرق زمین، به اروپا رفت و پس از بسط و گسترش آیین مسیحیت، بسیاری از آداب و رسوم ? کیش مهر? جذب آن شد و میلاد مهر، که به عقیده مهرپرستان منجی بشریت در پایان دنیا خواهد بود، به مسیح منتسب گشت و شب یلدا تبدیل شد به شب نوئل که در روز 25 ماه دسامبر جشن گرفته می شود و چند شب با شب یلدای ما فاصله دارد.

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


                      



واژه ? آتش? در اوستا به صورت ? اتر?، و در زبان پهلوی به صورت ? آتور? و ? آتر? و ? آتش?، و در زبان پارسی به صورت ? آذر? و ? آدر?، و در گویش های گوناگون آن به صورت های ? آتیش?، ? آدیش?، ? تش? و شکل های کم و بیش نزدیک به این صورت ها آمده و ثبت و ضبط شده است.
ریشه این کلمه در زبان سانسکریت ? آدری? بوده است و مفهوم آن زبانه و شعله آتش است و به عنوان صفت ? ایزد آتش? که ? آگنی? نامیده می شده، نیز به کار می رفته است.

کشف آتش یکی از مهم ترین و حیاتی ترین اکتشافات تاریخ زندگی بشر بوده است و به دلیل اهمیت حیاتی این اکتشاف، و نقش بسیار مهم و زندگانی بخشی که آتش در حیات بشر باستانی ایفا می کرده، ستایش و تقدیس آتش از همان دوران باستان رواج و تداول داشته و آتش در اغلب فرهنگ های اساطیری، موجودی مقدس و متعالی یه شمار می رفته و ستایش می شده است.
در اساطیر ایران باستان، پیدایش آتش را به هوشنگ نسبت می دادند. به روایت شاهنامه فردوسی، در یکی از روزهایی که هوشنگ به شکار رفته بود، ماری بر سر راه دید و چون مار قصد حمله و آسیب رساندن به او را داشت، هوشنگ به قصد کشتن مار سنگی به جانبش  پرتاب کرد. سنگ به مار برخورد نکرد، بلکه به سنگ دیگری برخورد و از این برخورد، شراره آتش جهید و آتشی پدید آمد که تا آن روزگار ناشناخته بود.
هوشنگ به شکرانه و میمنت پیدایش این فروغ ایزدی، آن روز را جشن گرفت و به شادمانی و تکریم ایزدان آسمانی پرداخت و این همان ? جشن سده? است که در آن ایرانیان باستان به تقدیس و ستایش آتش می پرداختند.

یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه

پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیزتاز.....................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


نشان سیمرغ در دوره ایران ساسانی، بر بسیاری از جاها نقش بسته و شاید نشان رسمی امپراتوری ایران بوده باشد. نگاره های کشف شده بر بخش باختری دیوار افراسیاب، در شهر سمرقند، شاه یا شاهزاده ای را نمایش می دهند که نشان سیمرغ، همانند جامه خسرو پرویز بر دیوار طاق بستان، روی جامه اش نقش بسته. پژوهشگر نگاره های دیوار افراسیاب بر این باور است که این نگاره، پیکر یزدگرد سوم آخرین شاه ساسانی را نشان می دهد، چون بیش از یکصد پیکره بر روی دیوار افراسیاب وجود دارند، اما فقط یک نفر جامه اش به نشان سیمرغ آراسته شده. جامه ای دیگر از ابریشم، از دوران ساسانی، در موزه سرنوچی پاریس به نمایش گذاشته شده که همان نشان را دربر دارد. شمار فراوان کاشی های بازمانده از ایران ساسانی، همچنین چندین کاسه و ظرف سیمین و زرین نیز، سیمرغ را در همان قالب و همان نقش نشان می دهندنقش سیمرغ بر بشقاب نقره‌ای، عصر ساسانیانپیشینه حضور این مرغ اساطیری در فرهنگ ایرانی به دوران باستان می‌رسد. آن چه از اوستا و آثار پهلوی بر می‌آید، می‌توان دریافت که سیمرغ، مرغی است فراخ بال که بر درختی درمان بخش به نام «ویسپوبیش» یا «هرویسپ تخمک» که در بردارندهٔ تخمهٔ همهٔ گیاهان است، آشیان دارد. در اوستا اشاره شده که این درخت در در دریای «وروکاشاً» یا «فراخکرت» قرار دارد. کلمهٔ سیمرغ در اوستا به صورت «مرغوسئن» آمده که جزء نخستین آن به معنای «مرغ» است و جزء دوم آن با اندکی دگرگونی در پهلوی به صورت «سین» و در فارسی دری «سی» خوانده شده‌ است و به هیچ وجه نمایندهٔ عدد ۳۰ نیست؛ بلکه معنای آن همان نام «شاهین» می‌شود. شاید هدف از این واژه (سی) بیان صفت روحانیت آن مرغ بوده ‌است. (۱)

سیمرغ پس از اسلام هم در حماسه‌های پهلوانی هم در آثار عرفانی حضور می‌یابد. سیمرغ در شاهنامهٔ فردوسی دو چهرهٔ متفاوت یزدانی (در داستان زال) و اهریمنی (در هفت خوان اسفندیار) دارد. زیرا همهٔ موجودات ماوراء طبیعت نزد ثنویان (دوگانه پرستان) دو قلوی متضاد هستند. سیمرغ اهریمنی بیشتر یک مرغ اژدهاست، فاقد استعدادهای قدسی سیمرغ یزدانی است و به دست اسفندیار در خوان پنجمش کشته می‌شود. ورود سیمرغ یزدانی به شاهنامه با تولد «زال» آغاز می‌شود.

«سام» پدر زال فزمان می‌دهد فرزندش را که با موهای سپید به دنیا آمده در صحرا رها کنند تا از بین برود. سیمرغ به سبب مهری که خدا در دلش می‌افکند، زال را به آشیانه می‌برد و می‌پرورد. سرانجام وقتی سام به دنبال خوابی که دیده ‌است به پای البرز کوه (جایگاه سیمرغ) (۲) به سراغ زال می‌آید، سیمرغ بعد از وداع با زال پری از خود را به او می‌دهد تا به هنگام سختی از آن استفاده کند. سیمرغ دو جا در شاهنامه کمک های مهمی به زال می‌کند. یکی به هنگام به دنیا آمدن رستم که به علت درشت بودن تولدش با مشکل مواجه شده‌ است و سیمرغ با چاره جویی به هنگام، این مشکل را بر طرف می‌کند. دیگری به هنگام جنگ رستم و اسفندیار است که رستم ناتوان از شکست دادن اسفندیار با روشی که سیمرغ به وی می‌آموزد موفق می‌شود اسفندیار را در نبرد مغلوب کند. سیمرغ هم چنین زخم های بدن رستم را درمان می‌کند.

اگرچه در شاهنامه سیمرغ ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بود -

چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپیدن آغاز کرد
***
گهواره تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار

نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش
به راهی دور رفته باشم

نخستین سفرم
باز آمدن بود
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط آذر حمیدی |


من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط آذر حمیدی |


میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند
نگاهت
شکست ستمگری ست -
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه ئی کرد
بدان سان که کنونم
شب بی روزن هرگز
چنان نماید
که کنایتی طنز آلود بوده است

و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست -

آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است!
وینک مهر تو:
نبرد افزاری
تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم
***
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
به جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبود
چنین انگاشته بودم

ایدا فسخ عزیمت جاودانه بود
***
میان آفتاب های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
نگاهت شکست ستمگری ست -
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست

شاملو
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط آذر حمیدی |


سال و محل توّلد: 1304 تهران
سال و محل وفات: 1379 تهرانahmad Shamlou - 18 daftare She'er

زندگينامه:
احمد شاملو در سال 1304 در تهران متولد شد. تحصيلات کلاسيک نامرتبي داشت؛ زيرا پدرش که افسر ارتش بود اغلب از اين شهر به آن شهر اعزام مي شد و خانواده هزگز نتوانست براي مدتي طولاني جايي ماندگار شود. در سال 1322 به سبب فعاليت هاي سياسي به زندانهاي متفقين کشيده شد، و اين در حقيقت تير خلاصي بود بر شقيقه همان تحصيلات نامرتب. به سال 1325 براي بار نخست، در سال 1336 براي بار دوم، و در سال 1343 براي سومين بار ازدواج کرد. از ازدواج اول خود چهار فرزند دارد، سه پسر و يک دختر. احمد شاملو در سوم مرداد ماه سال 1379 چشم از جهان فروبست.


ويژگي سخن
شاملو امروزه يكي از شاعران نامور و نوپرداز به شمار مي رود. او در شعر، دگرگوني پديد آورد و آثاري كه از او به چاپ رسيد نشان دهنده آن است كه تحولي در سبك شعر او به وجود آمده است. او شاعري است كه از نظر طرز كار و عقيده با شاعران ديگر تفاوت بسيار دارد و در شعر او قافيه، شكل خاصي به خود مي گيرد. او از ميان شعراي معاصر ايران بيش از همه به نيما معتقد است. شاملو گذشته از شعر و شاعري از نويسندگان پر قدرت و با احساس است كه در نوشتن داستان نيز مهارت دارد و آثاري از نويسندگان خارجي را نيز ترجمه كرده است.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط آذر حمیدی |


 

در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
 هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
 در باغ های سوخته می خوانند
با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست
با من که زخم های فراوانی
بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک

زبان مشترکمان باشد
اردلان سرافراز

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/21ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


انگار با من از همه کس آشناتری
 از هر صدای خوب برایم صداتری
 ایینه ای به پکی سر چشمه ی یقین
با اینکه روبروی منی و مکدری
تو عطر هر رسیده و نجوای هر نسیم
 تو انتهای هر ره و آن سوی هر دری
لالای پر نوازش باران نم نمی
خک مرا به خواب گل سرخ می بری
انگار با من از همه کس ‌آشناتری
 از هر صدا خوب برایم صداتری
 درهای ناگشوده ی معنای هر غروب
مفهوم سر به مهر طلوع مکرری
هم روح لحظه های شکوفایی و طلوع
هم روح لحظه های گل یاس پرپری
 از تو اگر که بگذرم ، از خود گذشته ام
 هرگز گمان نمی برم از من ،‌ تو بگذری
انگار با من از همه کس آشناتری
 از هر صدای خوب برایم صداتری
 من غرقه ی تمای غرقاب های مرگ
 تو لحظه ی عزیز رسیدن به بندری
 من چیره می شوم به هراس غریب مرگ
 از تو مراست وعده ی میلاد دیگری
 از تو اگر که بگذرم از خود گذشته ام
 هرگز گمان نمی برم از من تو بگذری
 انگار با من از همه کس آشناتری

از هر صدای خوب برایم صداتری
اردلان سرافراز

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/21ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |



نمی دانستی من ... 

همیشه گمان می کردم خاطره انگیزترین شعری که شنیدم «کوچه» فریدون مشیری بوده:

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم / همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ...

واقعاً هم زیبا وخاطره انگیزه مخصوصاً با اون حس نوستالژیک. ولی حالا که فکر می کنم شعر «خانه کوچک ما» و یا «سیب» حمید مصدق علاوه بر سرشار بودن از این احساس خیلی هم عمیقه. بخونید:

تو به من خندیدی

و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال‌ها هست که در گوش من آرام، آرام
خش‌خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم،
که چرا خانه‌ی کوچک ما سیب نداشت!

عبارات دلهره، سیب، سیب دندان زده، باغبان، باغچه، افتادن به خاک، خش خش گامها، پندار، خانه، خانه کوچک، و سیب نداشتن! همه مفاهیمی عمیق هستند که شاعر با استفاده از اونها علاوه بر ایجاد شعری واقعاً زیبا و موزون، مفهومی عمیق رو به زبانی ساده بیان کرده و شاید بشه گفت سهل ممتنع هستش. از این جهت شباهت غریبی به «خانه دوست کجاست؟» سهراب سپهری داره. تازگی دیدم در جواب این شعر زیبا، شعر دیگری گفته شده(که نمی دونم از کیه). هرچند توازن و زیبایی شعر اصلی رو نداره ولی بسیار جالبه. بخونید:

من به تو خنديدم
چون که می‌دانستم
تو به چه دلهره از باغچه‌ی همسايه سيب را دزديدی،
پدرم از پی تو تند دويد
و نمی‌دانستی که باغبان باغچه‌ی همسايه
پدر پير من است!

من به تو خنديدم
تا که باخنده‌ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان‌زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو
چون نمی‌خواست به خاطر بسپارد
گريه‌ی تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام، آرام
حيرت و بغض نگاه تو تکرارکنان،
می‌دهد آزارم
و من انديشه‌کنان غرق اين پندارم:
«که چه می‌شد اگر باغچه‌ی خانه‌ی ما سيب نداشت؟؟!!!»

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/13ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان،
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بودند

شاملو

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/13ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


زماني دور

در ايرانشهر

همه در بيم

نفس در تنگناي سينه ها محبوس

همه خاموش

 

و هر فرياد در زنجير

و پاي آرزو در بند

هزاران آهنگ و آواي خروشان بود و شب خاموش

فضاي سينه از فرياد ها پر بود و لب خاموش

 

و باد سرد

- چونان كولي ولگرد

به هر خانه، به هر كاشانه سر مي كرد

و با خشمي خروشان

شعله روشنگر انديشه را

- مي كشت

شب تاريك را تاريكتر مي كرد .

...

***

...

در آن دوران

در ايرانشهر

همه روزش چو شبها تار

همه شبها ز غم سرشار

 

نه در روزش اميدي بود

نه شامش را سحر گاه سپيدي بود

نه يك دل در تمام شهر شادان بود

 

خوراك صبح و ظهر و شام ماران دو كتف اژدهاك پير

مدام از مغز سرهاي جوانان

- اين جوانمردان - ايران بود

 

- جوانان را به سر شوري ست توفانزا

- اميد زندگي در دل

- ز بند بيدگي بيزار

و اين را آژدهاك پير مي دانست

از اينرو بيشتر بيم و هراسش از جوانان بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/12ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |



این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست
این لحظه های ناب
در لحظه های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ
تو شنودنی ست
این سر نه مست باده
این سر که مست مست دو چشم سیاه توست
اینک به خک پای تو می سایم
کاین سر به خک پای تو با شوق سودنی ست
تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من به سان خدایان ستودنی ست
من پکباز عاشقم از عاشقان تو
با مرگ آزمای
با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنی ست
این تیره روزگار
در پرده غبار دلم را فروگرفت
تنها به خنده
یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست
در روزگار هر که ندزدید مفت باخت
من نیز می ربایم
اما چه ؟
بوسه بوسه از آن لب ربودنی ست
تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو هر که بود هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
این شعر ماندنی
این شور بودنی
این لحظه های پرشور
این لحظه های ناب
این لحظه های با تو نشستن


سرودنی ست

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/08ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


به مناسبت سالروز در گذشت زنده یاد حمید مصدق
حميد مصدق متولد دي ماه 1318 از چهره‌‏هاي جواني بود كه در دهه چهل وارد عرصه شعر نيمايي شد.
نخستين اثر او منظومه حماسي درفش كاوياني ( 1341 ) بود، بعد از آن،" آبي، خاكستري، سياه" در سال ( 1343 ) از وي منتشر شد.
مصدق با سرودن منظومه" در رهگذار باد" ( 1347 ) نام و شعرش بر سر زبان‌‏ها افتاد. در اين ايام كمتر جوان كتاب‌‏خواني بود كه آن سال‌‏ها بحخس هايي از اين منظومه از جمله اين پاره : « تو اگر بنشيني من اگر بنشينم چه كسي برخيزد؟ تو اگر برخيزي من اگر برخيزم همه برمي‌‏‏خيزند » را زير لب زمزمه نكرده باشد.
حميد مصدق كه در رشته حقوق فوق ليسانس گرفته بود. او در دانشگاه كرمان و مدارس عالي تهران مدتي تدريس كرد و هم‌‏زمان به كار وكالت نيز مي‌‏پرداخت. مصدق در سال 1358 مجموعه از" جدايي‌‏ها" را منتشر كرد.
مصدق بعد از انقلاب نيز به سرودن شعر ادامه داد و مجموعه‌" تا رهايي" را در سال 1369 و" شير سرخ" را در سال 1376 منتشر كرد.
آخرين اثر او" از جدايي ها" (چاب نهم)ا ست كه با مقدمه دكتر سيمين دانشور براي اولين بار در سال 1377 منتشر شد.
مصدق شاعري غير مقلد و صاحب سبك بود، شعرش ساده و صميمي است و به ذهن و زبان مردم نزديك است............
.





ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/08ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |