در واپسین دیداریکروز ، ما از هم جدا خواهیم شد غمنک .
|
آنچه در اندیشه ام رویید :
خط بی پایان گیسویش .
طرح تابستان بی اندوه بازویش .

زان ماجری که عشق من و او از آن شکفت
زان شام ها که شعر فریبای من شنید .
در آن شب امید .
چشمان او به سبزی مرداب سبز بود .
در گوش من ترانه نیزار می سرود
آغوش مهر او
گرمای بیکرانه ظهر کویر داشت .
زان ماجرای تلخ
سالی گذشته است
با آنکه داستان من و او کهن شده است .
با آنکه دوستدار شکارم ، ولی هنوز
هرگاه بر کرانه مرداب می رسم ،
با تیر سینه سوز
مرغابیان وحشی آن را نمی زنم .
........................
در آن شب امید
چشمان او به سبزی مرداب سبز بود !

یاد آور شبی زمستانی است
من بی ردا
بدون وحشت دشنه
شادمانه خواب می رفتم
ابریشم سیاه دو چشمت
خانه ی من است
آن خانه ای
که در آن خواب می روم

گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

کودکی هابه خانه می رفت |
شبی بارانیو رسالت من این خواهد بود |
گفتگو
گفتم :ای پیر جهان دیده بگو
از چه تا گشته ، بدینسان کمرت /
مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟
یا که ارثی است تو را از پدرت ؟
ناله سر داد : که فرزند مپرس
سرگذشت من افسانه ست
آسمان داند و دستم ،که چه سان
کمرم تا شد و تا خورده شکست
هر چه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسم دیدم
فقر و بدبختی خود ، در همه حال
با ترازوی فلک سنجیدم
تن من یخ زده در قبر سکوت
دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب
عاقبت در خم یک عمر تباه
واقعیات ، به من لج کردند
تا ره چاره بجویم ز زمین
کمرم را به زمین کج کردند
سیزده خط برای زندگی
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
ادامه مطلب
هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون ِ مجنون میخندیدم!
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکس ِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت ِ « دوستت می دارم!» باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!?
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه های دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
ادامه مطلب
پیشینهی حماسهی «آرش» به عصر اوستایی راه میبرد و ظاهراً مشتركاتی نیز میان وی و اسطورهی «ویشنو» در هند شناسایی شده است
ادامه مطلب
مقدمه :
هیچ ملتی را نمی توان شناخت و به ژرفای اندیشه آن دست یافت مگر اینکه ریشه باورهای آن را دریافت.اسطوره های نوشته و نانوشته ایران را باید از لابلای برگ های تاریخ، دریافتهای باستان شناسی و از کنشهای آیینی این ملت بیرون کشید.
«ایرانیان باستان جهان را همچون بشقابی تصور می کردند که همچون صخره ای از الماس در شکل اصلی خود بوده ولی با ورود شر (اهریمن) آرامش آن درهم شکسته شد. اهریمن آسمان را شکافته و وارد آن شده و سپس به آب فرو رفت و به میان زمین تاخت و آن را به لرزه در آورد و بر اثر آن کوه ها از زمین بیرون شدند.
ادامه مطلب
خدا می خواست در چشمان من زیبا ترین باشی
شرابی در نگاهت ریخت تا گیرا ترین باشی
نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن
دلت را وسعتی بخشید تا دریا ترین باشی
تو را شاعر، تو را عاشق پدید آورد و قسمت بود
که در شمسی ترین منظومه مولانا ترین باشی
مقدر بود خاکستر شود زهد دروغینم
تو را آموخت همچون شعله بی پروا ترین باشی
خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش
تو را تنها پدید آورد تا تنها ترین باشی
خدا وقتی تو را می آفرید از جنس لیلاها
گمان هرگز نمی بردم که واویلا ترین باشی!!

شعر ، نیاز اولیه انسان
.../ و آدمی /در زندگى نیاز بدان دارد / این سطر از شعر را تکرار کردیم که داعیه آغازین یادداشت را به تاکید یادآورى کنیم که ؛ شعر نیاز اولیه انسان است . و نیز بگوییم که این سخن از زمره اغراق و مبالغه هاىشاعرانه و خیال پردازیهای تکیه زده بر عواطف نیست بلکه کلامی است کاملا" منطقى و مبتنى بر مقدمات و دلایل علمى و عقلانى ، حتى می خواهیم بر این بیفزاییم که انسان بدون شعر ، انسانیت خویش را از دست خواهد داد .
ادامه مطلب
با بدرودي
خانه را ترک ميگوئي.
اي سازنده!
لحظهي ِ عمر ِ من
به جز فاصلهي ِ ميان ِ اين درود و بدرود نيست:
اين آن لحظهي ِ واقعيست
که لحظهي ِ ديگر را انتظار ميکشد
در شهر يکي نيست چو چشمان تو خون ريز
من شهر نشابورم و تو لشکر چنگيز
اي اشک توام باده و چشم تو پياله
از زلف تو سرشارم و از چشم تو لبريز

ما که اين همه براي عشق
آه و ناله ي دروغ مي کنيم
راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
-که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند
از نثار يک دريغ هم
دريغ مي کنيم؟
و چشمهايت شعر سياه گويائي ست
چه چيز داري باخويشتن که ديدارت
چو قله هاي مه آلود محو و رويائي ست
چگونه وصف کنم هيئت نجيب ترا
که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئي ست
تو از معابد مشرق زمين عظيم تري
کنون شکوه تو و بهت من تماشائي ست
در آسمانه ي در ياي ديدگان تو شرم
شکوهمند تر از مر غکان در يائي ست
شميم وحشي گيسوي کوليت نازم
که خوابناک تر از عطر هاي صحرائي ست
مجال بوسه به لب هاي خويشتن بدهيم
که اين بليغ ترين مبحث شناسائي ست
پناه غربت غمناک دستهائي باش
که دردناک ترين ساقه هاي تنهائي ست .
آن گاه که هیچ نبود
کلمه بود
و آن گاه که کلمه بود
تو نبودی
حسادت مگر آن خوشه گندم |
اينگونهام، ببين؛
دستم، چه کند پيش میرود، انگار
هر شعر باکرهای را سرودهام
پايم چه خسته میکشدم، گويی
کتبسته از خم هر راه رفتهام
تا زير هر کجا
حتی شنودهام
هر بار شيون تير خلاص را
ای دوست
اين روزها
با هر که دوست میشوم احساس میکنم
آنقدر دوست بودهايم که ديگر
وقت خيانت است
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود | ||||
|
| ||||
سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيدبار دیگر درخشیدن اغاز میکند
ادامه مطلب
ايرانيان سال خورشيدي نگاه ميداشتند (يعني بر اساس ارتباط خورشيد با زمين). و سال را به دوازده ماه و هر ماه به سي روز بخش ميكردند. به اين ترتيب سال 360 روز و شروع سال بعد هر سال پنج روز و پنج ساعت و 48 دقيقه و 46 ثانيه زودتر انجام ميشد. هخامنشيان رفع اين مشكل را دنبال ميكردند. ساسانيان تقسيم دوازده ماه، و هر ماه سي روز، در سال را حفظ كردند براي ه ر روز نامي معين كردند و پنج روز هم به آخر سال افزودند به نام «گاتها». به اين ترتيب، سال ساساني 365 روز شد و براي جبران ساعت و 48 ثانيه ، هر يكصد و بيست سال، يك ماه به سال ميافزودند.
در آغاز سده ششم ميلادي ساسانيان روش «كبيسه» را برگزيدند يعني هر چهار سال يك روز به ماه ميافزودند و آن را به نام "اورداد" يعني روز افزوده خداداد ميناميدند.
هفت روز اول ماه به نام اهورا مزدا و امشا سپندان (اورمزد، بهمن، ارديبهشت، شهريور،سپندار مزد، خرداد، امرداد) و 23 روز ديگر به نام ايزدان است. روزهاي اول، هشتم، پانزدهم و بيست سوم هر ماه بنام خداوند است (اورمزد، دي به آذر،دي به مهر،دي به دين) بنابراين ميشود از جهتي گفت كه هر ماه به دو بخش هفت روز و دو بخش هشت روز تقسيم ميشود و اين نزديكترين شباهت تقسيمات ماه زرتشتي با ماه به چهار هفتهاي است.
نامهاي سي روز ماه چنين است:
|
اورمزد |
خداوند جان و خرد |
|
بهمن |
منش (انديشه) نيك |
|
ارديبهشت |
راه راستي، دادگري |
|
شهريور |
توان برگزيده و سازنده |
|
سپندارمزد |
مهر و آرايش افزاينده |
|
خرداد |
رسايي و خودشناسي |
|
امرداد |
بيمرگي و جاوداني |
|
دي به آذر |
آفريدگار |
|
آذر |
آتش، فروغ |
|
آبان |
آبها |
|
خير |
خورشيد |
|
ماه |
ماه |
|
تير |
ستاره باران |
|
گوش |
گيتي |
|
دي به مهر |
آفريدگار |
|
مهر |
پيمان و دوستي |
|
سروش |
كاركرد به نداي وجدان، پيام آور، راستي و دين |
|
رشن |
دادگري |
|
فروردين |
روان پاسدار، پيشرفت |
|
وِرهرام |
پيروزي |
|
رام |
صلح و آشتي |
|
باد |
باد (هوا) |
|
دي به دين |
آفريدگار |
|
دين |
وجدان و دين |
|
ارد |
بركت و داده اهورايي |
|
اشتاد |
كار، داد، راستي |
|
آسمان |
آسمان |
|
زامياد |
زمين |
|
مانتره سپند |
سخن انديشهزا، نماز، گفتار نيك |
|
انارام |
نور درخشنده و روشنايي بيپايان . |
نام دوازده ماه سال:
|
فروردين |
ماه فروشيها(روانهاي پاسدار وپيشرفتدهنده) |
|
ارديبهشت |
ماه راستيها و دادگريها |
|
خرداد |
ماه خودشناسيها و رساييها |
|
تير |
ماه بركت و فراواني |
|
امرداد |
ماه بيمرگيها، جاوداني |
|
شهريور |
ماه نيروي سازنده و برگزيده |
|
مهر |
ماه دوستي و پيمان |
|
آبان |
ماه آبها |
|
آذر |
ماه آتش و فروغ پاكي |
|
دي |
ماه وحش، دادار |
|
بهمن |
ماه خرد (منش نيك) |
|
اسفند |
ماه مهر و آرامش افزاينده |
سطرهاي سپيد
واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند
خواستي که به تمام حوصله
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مر ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن!
اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست

از خوبي تو بود
که من
بد شدم!
روز مباداوقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است !
کاش......
کاش می شد هيچ کس تنها نبود
کاش می شد ديدنت رويا نبود
گفته بودی با تو می مونم
ولی.....
رفتی و گفتی آنجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزای ما نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز ديدنت فردا نبود




جامم از باده تهی.......آی شرابم بدهيد
تشنگی می چکد از حادثه آبم بدهيد
ساقيا مست شدم...بی تو مگر..ممکن نيست
بالهای من ودست تو.....تبر ممکن نيست
مست بودم که مرا در نفست جار زدی
*((دو درخت آنطرف باغ مرا دار زدی))
مست بودم که تو را شکل خودم.....پر بودی
در سراسيمه ی پرواز کبوتر بودی
مست بودم شبم از فاجعه ها يخ می زد
چشم تو روی همين حادثه برزخ می زد
مست بودم شبم از فاجعه ها.....داغ شدم
مست بودم که تو را وسوسه ی باغ شدم
مست بودم تب چشمان تو را خوابم برد
زير رگبار غزلوارگيت آبم برد
حس پرواز مرابال تو بی پروا شد
و قفس پشت قفس پشت قفس پر ،وا شد
مست بودم وتو تب تر که شدی باد وزيد
از هزاران طرف عشق به ما گرگ چکيد
مست بودم که تو پر زد ومرا.....وای خدا
غم چشمان پر از حسرت تو کشت مرا
من تو را گريه شدم جيغ مرا می زائيد
روی تنهايی من خون جنين می پاشيد
من تو را دوست.....نبوديکه شبی مست شدی
آسمان بال مرا تلخی بن بست شدی
مست.....نه مست نبودی که مرا جار زدی
باورم نيست که دستان مرا دار زدی
مست .....نه مست نبودی که تبر....ممکن نيست
ساقيا مست شدم بی تو دگر ممکن نيست
پناه خاطره ام
ای دو چشم روشن باش
هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست
اگر چه فاصله ما
چگونه بتوان گفت ؟
هنوز با من هست
کجایی ای همه خوبی
تو ای همه بخشش
چه مهربان بودی وقتی که شعر می خواندی
چه مهربان بودی وقتی که مهربان بودی
چگونه نفس تو رادر حصار خویش گرفت
تو ای که سیر در آفاق روح می کردی
چه شد
چه شد که سخن از شکست می گویی
تو ای که صحبت
فتح الفتوح می کردی

قصیده آبی خکستری سیاهدر شبان غم تنهایی خویش |
قطره دلشدريا ميخواست. خيليوقت بود که به خداوند گفته بود.
هر بار خداوند ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني
راهي از رنج و عشق و صبوري
هر قطره را لياقت دريا نيست
قطره عبور کرد و گذشت قطره پشت سر گذاشت
قطره ايستاد ومنجمد شد قطره روان شد و راه افتاد قطرهاز دست داد و بهآسمان رفت
و هر بار چيزياز رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي که خداوند فرمود: امروز روز توست. روز دريا شدن.
خداوند قطره را به دريا رساند.
قطره طعم دريا را چشيد طعم دريا شدن را اما ...
روزي قطره به خداوند گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر همهست؟
خداوند فرمود: هست
قطره گفت: پس من آن را مي خواهم بزرگترين را بي نهايت را
خداوند قطره را برداشت و در قلبآدم گذاشت
و فرمود: اينجا بي نهايت است.
آدم عاشق بود دنبال کلمهاي مي گشت تا عشق را توي آن بريزد
اما هيچ کلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت
آدم همه عشقش را توي يک قطره ريخت قطره از قلب عاشقعبور کرد
و وقتي که قطره از چشمعاشق چکيد، خداوند فرمود: حالا تو بي نهايتي،
چون که عکس من در اشکعاشق است.
قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادی صعب را؟
قصه سیمرغ و آینه را؟
قصه نیست، حکایت تقدیر است که بر پیشانیم نوشته اند.
-اما چه کنم با هدهدی
که از عهد سلیمان تا امروز ، هر بامداد صدایم می زند
و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم
که هر روز بهانه یی می آورد. بهانه های کوچک بی مقدار
بهار که بیاید دیگر رفته ام
بهار ،بهانه رفتن است
حق با هدهد است که می گفت : رفتن زیبا تر است، ماندن شکوهی ندارد
گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم
بالهای بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟
می روم، باید رفت ، در خون تپیده و پرپر
سیمرغ ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد
هدهد بود که این را به من گفت
راستی اگر دیگر نیامدم،
یعنی که آتش گرفته ام ، یعنی شعله ورم ! یعنی سوختم، یعنی خاکسترم را هم
باد برده است
می روم از هرجا که رسیدم ، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت
می دانم این کمترین شرط جوانمردی ست
بدرود ، رفیق روزهای بی قراری ام !
قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه سیمرغ
آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشانی ندارد.
|
بس است....
حالم بد نيست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم
خوب اگر اينست من بد می شوم
کافرم! ديگر مسلمانی بس است
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
آه! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود!!!
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ |
|
حرفي بزن...........
يك پنجره براى ديدن يك پنجره براى شنيدن يك پنجره كه مثل حلقه چاهى در انتهاى خود به قلب زمين مىرسد و مىشود از آنجا «فروغ»
|
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
یوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی .... دگر کافی ست

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم************** بر در دوست نشینیم و مرادی طلبیم ******************* زاد راه حرم دوست نداریم مگر ******************به گدایی ز در میکده زادی طلبیم





نه
